برای سردار شهید«منصورکلبادی نژاد»فرماندهگردان امام حسین «ع» لشکرویژه ۲۵ کربلا
پلی از جان
♦️شب، نفس نمیکشید. هوا آمیخته بود با بوی باروت و رمل های نمناک جبههی چیلات، جایی در حوالی عملیات والفجر شش.
سکوت قبل از طوفان حکمفرما بود؛ فقط صدای نفسهای بریدهی رزمندگان میآمد که در تاریکی، پشت خاکریزها خم شده بودندوآماده نبردی بی امان ثانیه ها را می شمردند.
معبر هنوز باز نشده بود. تخریبچیها یکییکی برگشتند، چهرههایشان از دود و خاک سیاه شده بود. سیمخاردار حلقوی در انتهای مسیر مثل ماری فولادی میان میدان مین میدرخشید. وقت نبود. عقربهی ساعت، زمان حمله را فریاد میزد.
صدای بیسیم، خشک و لرزان در گوشها پیچید:
– «یازهرا(س)-یازهرا(س)-یازهرا(س)»
نور منورهای دشمن آسمان را شکافت و زمین روشن شد. تیرهای رسام چون شهابهایی سرخ از هر سو میباریدند. تیربارهای بعثی، معبر را جهنم کرده بودند. هر قدم، به معنای مرگ بود.
در میان آن آشوب، منصور کلبادینژاد* ایستاده بود. نگاهی انداخت به سیمخاردارهای درهمتنیده، به چشمهای مضطرب بچهها، و به خط آتشی که در چند قدمی زبانه میکشید. هیچ نگفت. تنها زیر لب گفت:
– «یا زهرا…»
بعد، آرام جلو رفت. گلولهها از دو سوی گوشش رد میشدند. بچهها فریاد زدند:
– «حاج منصور! نرو! خطرناکه!»
اما او رفت. رفت و درست در چند قدمی نیروهای تحت امرش روی سیم های خاردار دراز کشیدوبدنش روی حلقههای فلزی نشست. خون از بازویش فوران کرد. به یکی از مسئولین دسته تحت امرش گفت:
– «به بچهها بگو از روی من رد شن! زود باش…!»
چشم مسئول دسته از حیرت خشک شد،تردید کرد، ولی منصور دوباره تکرار کرد:
– «به بچه ها بگو حرکت کنند ! تا من زندهام، مسیر بازه!»
اولین نفر پا گذاشت، بعد دومین و سومین. صدای برخورد پوتینها با بدن او میان غرش گلولهها گم میشد. او تکان نمیخورد؛ فقط لبهایش میجنبید، انگار هنوز ذکر میگفت.
وقتی آخرین بسیجی از رویش ردشد،نگاهش را تیز کرد . درست می دید،در میان گل و خون، بدن حاج منصور ؛فرمانده کروهانشان روی سیمها افتاده بودوچشمهایش نیمهباز بود، و چهرهاش آرام، مثل کسی که راه را پیدا کرده باشد.
فریاد «یا حسین!» در میان گرد و خاک برخاست. آن فداکاری، آن شجاعت بیصدا، مثل جرقهای در تاریکی، روح تازهای در جان گروهان دمید.
آن شب، دشمن عقب نشست؛ اما بیش از آن، ایمان جلو رفت.
و در دفتر جنگ، کنار نام عملیات والفجر ۶، با مرکب سرخ نوشتند:
«منصور کلبادینژاد – پلی از جان، میان مرگ و پیروزی.»
——————
*سرداشهید منصورکلبادی نژاد؛ در۲۸ اسفند ۱۳۶۶ پس از هفتاد و سه ماه حضور درجبهه در عملیات والفجر۱۰ درحالی که فرماندهی گردانامام حسین «ع» لشکر ویژه ۲۵ کربلا را برعهده داشت، بر اثر بمباران شیمیایى دشمن در شهر خرمال عراق به شهادترسید.
———————-
🖊️به قلم: حسین زکریائی عزیزی
خبرگزاری باتو نیوز اخبار ایران و جهان | Bato News Agency 